۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

و نقطه پايان - باي باي نادون خان

يه مدته كه قادر به منتشركردن پست نيستم. چند بار شده در حد 20-30 خط تايپ كردم ولي بعد از سيك-سنگين كردن حذفش كردم. شايد اين روزها سعي ميكنم كمي عوضي باشم، كمي دروغ گفتن و وراجي و جاكشي و ... رو تجربه كنم. ديگه نميتونم خيلي راحت و رلكس هرچي به ذهنم ميرسه رو منتشر كنم. بايد فيلتر كنم. نميدونم اين "بايد" از كجا مياد. بايد سعي كنم يك-رو نباشم. چرا اينجوري شدم رو دقيق نمي فهمم، ولي قاعدتن به خاطر مراودت ها و تغييرات اخيرم بوده. شايد سعي ميكنم مث بقيه ايرانيا باشم كه دليلي نمي بينن يك-رو باشي. زياد چوي اين يك-رويي رو خوردم، در واقع بهتره بگيم "بلاهت" نه يه-رويي!!
خسته ميشم از اينكه مدام بايد قضاوت بقيه بياد تو ذهنم و سيك-سنگين كنم. حتي بخاطر خودم و قضاوت هايي كه ممكن است در موردم بشود هم نه، بيشتر بخاطر دوستان و اشخاصي كه به تجربه ها و نوشته هام مربوط ميشن و براحتي حتي با اسم مختصر هم قابل شناسايي هستن و اصلا راضي نيستن كه تجربه هاي خصوصي ام رو با اونها در اين مكان منتشر كنم.
دلم نوشتن بي دغدغه ميخواهد. براي خواننده اي كه حتي ممكن است وجود نداشته باشد.
تجربه بي نظيري بود نوشتن كه اولين بار در اينجا آغازيدم. و در همين مكان بود كه ياد گرفتم چرا نمي شود و نبايد همه چيز را به همه كس گفت. دوستان عزيز، لطفا بد به دل خود راه ندهيد، هيچ جريان خاصي در مورد هيچ يك از شما باعث اين تصميم نشده، بلكه اقتضاي شرايط و ايدئولوژي اين برهه از زندگي مه.
اون هدفي كه من از نوشتن داشتم، البته الان دارم دركش ميكنم، يجور تعامل در محيط مجازي و نوشتن از همه چيز و بويژه از ناگفته و ممنوعيات بود. ولي بمرور انتشار اين ممنوعيات با ممنوعيت در درون خودم روبرو شد. اميدوارم روزي هر يك از شما دوستان به وبلاگ جديد من و حرف هاي من برخورد كنيد و فارغ از هرگونه ترس و تزويري درونيات و يافته ها و افكار خودتون رو در اختيار من بذاريد، بدون اينكه من رو در عالم واقع بشناسيد و من شما رو.
بدرود.


۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

...

اصلا زندگي بعضي ها دور تند است و بعضي ها مثل من دور كند! حالا ميتوانيد اسمش را "گشادي" "بيحالي" يا هر چيز ديگر نيز بگذاريد. شايد حالت هاي ديگري نيز وجود داشته باشد، ولي در حال حاضر همين دور تند و كند به ذهن من مبرسه.
يه زماني بود، نميدونم با كي داشتم مقايسه ميكرديم مدل زندگي كردن و سگ-دوي هايمان را. شايد "ر" بود شايد كسي ديگر. شايد يكي از هم اتاقي ها بود. خوب يادمه من كه هيچ از شعر و احساس سر در نميكنم، اون لحظه به تعبير جالب ساختم كه هنوزم بوضووح يادم مياد. اون گير ميداد بهم يعني چي اينطوري خودتو رها ميكني و ميري تو فكر و سفر ميري و وقت ميكشي. مگه چقد زمان داري براي زندگي كردن، بدو، يه تكوني به خودت بده، برو تجربه هاي جديد رو از سر بگذرون، زمين بخور، پاشو، ازدواج كن، بچه بيار، مهاجرت كن، طلاق بده .....
من اون موقع –حالا شايدم داشتم توجيح ميكردم ...- گفتم ببين يره، من به زندگي مث يه جاده نگاه ميكنم. حتي در بيمزه ترين و تكراري ترين تصويرش، اين جاده فرض كن يه جاده بيابوني تخمي با آسفالت 30سال پيشه كه هر روز 10شتر از عرضش و دو كاميون و يه سواري در طولش عبور ميكنن. من دوس دارم تو اين جاده، با 40-50كيلومتر سرعت برم، هر يه ساعت هم بزنم كنار، دشت هاي تخميِ خاليِ خشك كنار جاده رو ببينم، حتي به شوره زار كه رسيدم، وايسم و تا ته اش رو ديد بزنم، يه كرانه در دوطرف جاده كه هيچ گياهي درش وجودنداره. حالا گيريم مسافتي كه ميشد به 4ساعت طي كنم رو به 7ساعت برم! ولي حداقل آرامش و لذت داشته رفتنم! ولي تو و امثال تو نه، باخودشون ميگن اين بيابون لعنتي كي تموم ميشه، كي ميرسم به شهر كه برم فلان كارو بكنم، بعدشم كه بايد اون يارو روببينم، اوه خوب شد يادم افتاد، بايد به فلاني هم زنگ بزنم، اه شِت، اينجا هم كه آنتن نداره. سرعتش زير 100 نمياد كلا. خيلي شانس بياره به شتر نزنه يا چپ نكنه!
خلاصه كه داداش، من نميتونم، دست خودم نيست، دويدن رو خيلي دوست دارم، حتي تنها، حتي در يه شب زمستوني باروني، ولي دويدن در زندگي براي رسيدن به فالن جا و فلان هدف و ... رو نه!!

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

استعفا يا اخراج! فعلا زبان رو بچسب!!!!!

I found one tip out. "two people can love each other and they can stay close to each other, if and only if they have the same childhood background"
It may seem rude but this is my perception!

بعد از چندماه تعطيل بودن زبان، ديروز اولين جلسه ترم جديد بود. استاده بعداز كلاس گفت تو رو يه بار تو يه كلاس يادمه، خيلي وضعت بهتر بود از الان! دو خط فوق رو هم به زور و با كمك بابيلون نوشتم و نزديك نيم ساعت طول كشيد نوشتنش!!!! بهر حال، ميخواستم اينو بگم:
به يه چيزي رسيدم، يه دريافت (كه البته ناشي از جهل و علم فعلي-مه) : دو نفر در يك حالت ميتونن يه رابطه با عشق و علاقه و همواره بدون مشكل و تنش بزرگ داشته باشن كه خاطرات و تاريخچه كودكي-شون يكي باشه.
چون بنظرم دعواها و بحث هاع بيشتر برميگرده به بعد كودك آدمي تا بالغ. بالغ خيلي هنر كنه فقط ميتونه احساسات و سركشي و ... كودك رو كنترل كنه.
خوشحال ميشم اگه كسي اينجا رو ميخونه، ويرايش كنه و اشتباهاتم رو بگه.
و اما راجع به استعفا، امروز تا رئيسم اومد رفتم و ازش روند استعفامو جويا شدم. گفت نظر مدير كارخونه اينه كه تا آخر بهمن باشي و پروژه هايي كه اكثرشون بخاطر بحران ها و كمبودهاي اخيره، رو خودت ادامه بدي و يا به انتها برسوني يا كم كم تحويل جانشين ات بدي! قبول كردم، ايده آل من بود! حالا كه از توليد و مشكلات كيفي جدا شدم، شدت كارم از نصف هم كمتر ميشه، ميتونم راحت به كارهاي عقب افتادم برسم و هم اينكه ديگه وقتي ميرم كلاس زبان، هنگ و گيج و ويج نيستم. دو-زار هم پول گيرم مياد كه در اين بي پولي فرجه!

اعتراف ...

با اونكه تقريبا مطمئن بودم وضع روز به روز خرابتر ميشه، خودم رو با اين دلخوش كرده بودم كه ميخوام شاهد يه فروپاشي از نزديك و در بطنش باشم، نه اينكه مثل بقيه از خارج از كشور شاهد و پيگير ماجراها باشم. ولي اعتراف ميكنم كه ميخواستم به وضع مالي با ثبات تري برسم، باوجود اينكه عميقا معتقد بودم دارم بيشتر از مزدم كار ميكنم و وضعيت صنعت و كار روز به روز داره بدتر هم ميشه!
حال بهر دليلي، چه با نيت تعديل نيرو چه واقعا بدليل زير بار نرفتن من جهت آن-كالي براي تمام شبانه روز، استعفا دادم. بحث تعديل نيرو محتمل تره چون يه مهندس تازه كار با حقوق پايين تر از من و كاملا تسليم و فرمانبردار هست كه جاي منو بگيره، بنابراين من پر ادعا ديگه جايي ندارم براشون. اونهم وقتي مطمئنن كه من بصورت يه شغل موقت دارم نگاه ميكنم به اين كار. بنابراين تصميمي كه قرار بود مثلا سال ديگه بگيرم و قراردادم رو تمديد نكنم، اكنون بصورت اجباري و زودتر از موعد مورد انتظار پيش آمد. حال با خيال راحت، ميتونم تصميم بگيرم چه غلطي ميخوام بكنم در ادامه.
ميخوام زبان بخونم در قدم اول و يه مدرك بين المللي بگيرم، تا اگه يه موقع كار تو يه شركت خارجي پيش اومد، آماده باشم، اگر هم خيلي فشار آورد شرايط، ميرم تهران دنبال كار و باري و ...


پ.ن: اين پست رو دوشنبه آخراي وقت اداري نوشتم

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

استعفا يا اخراج، مسئله اين است! - قسمت دوم

غير قابل باوره! انگار كه همه بد بياري ها منتظرن كه يهو سرت خراب شن!شايدم بعد از اولين اتفاق ناخوشايند آدميزاد كم مياره و همه چي رو از ديد
منفي اش مي بينه!بعد از اينكه از كارخونه برگشتم خونه، به داداشم گفتم بيا بريم پارك
بدويم. همه چي عالي بود! نه بابا،‌تو راه تصادف نكرديم كه! ولي اومديم
خونه ديديم آب قطعه،‌بنابراين حموم تعطيل. اومدم بيام اينترنت، ديدم
سايتي نمياره،‌يعني اينترنت هم بگا! گفتم بيام و تو اين اوضاع يه قسمت
فرندز رو ببينم ديدم از اونور بابيلون رو سيستم ام غيرفعال شده!به زحمت تونستم قانون كار رو بيارم ببينم حقوق تخمي ام در اين مملكت امام
زمان چيه،‌ ديدم هيچي، استعفا كه بدم وظيفه دارم يه ماه به كار ادامه
بدم!ديگه همين

پ.ن: اين نوشته نيز ساعت 9:30 شنبه-شب تايپيده گشت!

استعفا يا اخراج، مسئله اين است!

الان كه دارم مي تايپم ساعت از 5 گذشته و احتمالا تا 7-7:30 كارخونه خواهم بود. 25 دقيقه پيش يه بحثي بين من و مدير واحد پيش اومد كه رئيس كيفيت نيز بي تاثير نبود در بوجوداومدنشون.
هنوز هم نتونستم كاملا آروم شم. بعد از 9ساعت كار، كنترل خشم و عصبانيت خيلي كار سختيه.
خودِ بحث: رئيس كيفيت، مرديكه جاكش، اومد شاكي كه شما در وقت اداري به مشكلات كيفي درست رسيدگي نمي كنين، بدبختي هاش شب برا منه. نصف شب بمن زنگ ميزنن كه كامپاندها اله شد  و بِله شد ...
و (با اشاره به حرف خودم كه من شب ها موبايلم رو سايلنت ميكنم) گفت كه از همين مهندس بپرس (رو به مديرم) ببين شب ها موبايلشو سايلنت ميكنه. من هم صاف واستادم گفتم آره، نميخوام بعد از اينكه تصميم به خوابيدن گرفتم، با صداي اس ام اس يا زنگ بيدار شم و بدخواب شم. همش ميخوام 7ساعت در شبانه روز مث آدميزاد بخوابم. مديرم آتيش گرفت كه تو واقعا هچين كاري ميكني، گفتم اره!!! گفت بخاطر تماس هاي كارخونه ، گفتم نه بخاطر تماس ها و ميس ها و اس ام اس هاي دوستام هم هست كه ممكنه تا ديروقت بيدار باشن و پيام بدن! كارد بهش ميزدي خونش درنميومد. گفت آقاي يزدان.بخش گفته تمام بچه ها بايد موبايلشون شبانه روز روشن باشه و در دسترس!! هنگ كردم! گفتم مرد حسابي من 7ماه پيش درخواست پرداخت قبض موبايلم رو دادم، شما به تخمتون نبوده. گفت دوباره بده، گفتم نميخوام شب موبايلم روشن باشه. گفت من زن دارم، بچه 4ماهه دارم، بازم نصف شب بيدار ميشم  و .... جوابشو ندادم، فقط با اونكه ضربان قلبم به هزار رسيده بود، سعي ميكردم لحنم تند نشه و عصبانيتم بروز نكنه. گفتم من اگه بخوام فقط يه كارشناس ساده باشم و از اينجا كه ميرم بيرون، ديگه به كار شركت كاري نداشته باشم. اينجا بود كه ديگه كامل قاط زد! گفت فردا صبح استعفات رو ميزم باشه!!!
بعد از بحث: موندم تو شركت تا مثلا تكنسينمون كه داره پايين آزمايشي ميزنه بالا هوا رو داشته باشم! يه احساس مسئوليت تخمي نابجاي ديگه! كير تو اين كار. افكار بهم هجوم آورده و نميتونم جلوشون رو بگيرم. بجز 2نفر تو بقيه واحدها، كلا كسي تو قسمت اداري نمونده! پا مي شم يه دوري تو واحد ميزنم. نه فايده نداره. ميگم زنگ بزنم به كسي باهاش حرف بزنم بلكم آروم شم، مي بينم بجز انتقال تنش چيزي ته اش نيس! تصميم ميگيرم در اين لحظه حساس و تخمي كه واقعا از فرداي خودم خبر ندارم، اين پست رو در سطح بالاي آدرنالين و نورآدرنالين (يا شايدم سطح پايينشون) بنويسم.
كلا الان كه درست نميتونم فك كنم، ولي كلي تر هميشه فك كردم آيا من كه هي سعي ميكنم به فرموده امام جانان علي يا تقي يا صادق يا كاظمِ غيض يا قيذ يا غيظ يا ... خشم خودمو بخورم، ضرر ميكنم يا اوني كه عصبانيتش رو زرتي بروز ميده و صداش به لرزه ميوفته و شروع ميكنه به داد و بيداد. بنظز من كه احمقانه ترين كار، اعصاب خوردي براي كاره. آخرش هم ته اش هزارتا كوفت و مرز و بيخوابي  ... مياد سراغت. ولي نكنه اينهمه تو خودم ميريزم و همواره شاهد برافروختن طرف مقابلم هستم (چه بسا همين رُك بودن و آروم بودن ظاهرم بيشتر باعث گُرخيدن طرفم هم بشه!) يه جايي داره انباشته ميشه و يهو تبديل به غده بشه و كلك ام رو بكنه!
نميدونم كه!
بهرحال تا اين لحظه اين اخرين پستي است كه از اين كارخانه و شركت تخمي از خودم در ميكنم.
يه مدتيه زيادي دارم به تخم ام حواله ميدم، اين موضوع عظيم هم روش. به تخم ام كه مثلا بقولش خودش اخراجم كرده! يا بيشتر كِش مياد و تحمل ميكنه، يا هم ميتركه و خلاص!

پ.ن: اين پست ساعت 5:30 بعد ازظهر شنبه دهم دي ماه نگاريده شد

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

و باز هم روابط ...


 و بالاخره دوباره نوشتنم آمد! حرف كه زياد است، ولي تخمش را ندارم عين حقيقت. رفته ايم يه گهي خورده ام و آدرس وبلاگ را به كسي داده ام كه از ترس او و برداشت هاي كاملا متفاوتش ديگر نميتوانم از هرچيزي بي پروا بنگارم. بنابراين زبان در كام برده و در آن حوزه هايي تفت ميدهم كه مرا آزادي عمل باقي است هنوز!! والا به ابالفضل! البته زر اضافي است. اين روزها اگر گوزم هم بيايد قطعا به رابطه اي كه در آن هستم و نيستم برميگردد.
استاتوس بهش ميگن ديگه، همينا كه ملت تو فيسبوك تفت ميدن تو پيج-شان! بانو زيتون يك دانه داده بود در اين باب كه سالها پيش وقتي هنوز خيلي آرمانگرا بوده، ميون دوستاش آرزو كرده بوده كه كاش يه آپارتمان چند طبقه و واحدي داشت كه ميداد واحدهاشو به دختر-پسرهاي جووني كه تازه با هم آشنا شدن تا برن اون تو با هم فارغ از هر گونه گير و گوري بتونن س.ك.س كنن تا بفهمن كشش شون بهم جنسيه يا نه! بعبارتي آيا بعد از ارضاشدن جنسي آيا هنوز نيز بهم كشش دارند؟!
منو ياد يه نظر تخماتيك خودم انداخت،‌كه چقد آرزو كرده بودم كاش جي اف ام اهل خودارضايي بود!!! كه ميشد ازش بخوام حس اش رو بمن يا بعبارتي كشش رو بمن، قبل و بعد از خودارضايي ازش ميپرسيدم! و اينگونه آشكار ميشود بر انسان كه دليل اصلي كشش در 99درصد روابط جنسي ميباشد و قطعا پس از ارضاي جنسي، بهرنحوي، كم رنگ خواهد شد اين كشش هه!! اون يه درصد باقيمونده هم باز ميل جنسي حرف اول رو ميزنه ولي خب اينقد حاليشون بوده كه بتونن تو مسائلي غير جنسي هم  اونقد اشتراك بسازن باهم كه حتي پس از ارضاشدن هم بازهم كلي همو دوست داشته باشن.
و باز فك ميكنم چه نكته مهمي رو كشف كردم!!! و بايد ديد چهار صباح ديگر كه اينقد شق و رق نباشم اينقد از نقش كشش جنسي در روابط زر خواهم زد؟!

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

همينجور تخمي تخمي يا همون "به همين سادگي"!

-          شاش دارم در حد تيم ملي ايران، همه تيم هاش!
-          جملات آتي رو، ديروز كه با خودم رفته بودم جاغرق و كنار رودخونه و روي مسير پوشيده از برگ هاي زرد و نارنجي مي قدميدم، با خودم مينوشتم انگار تو ذهنم.
-          گوه خوردم كه مشهد از اين نظر كه يه جايي مث دركه و دربند نزديك شهر نداره كه با دو خط عوض كردن برسي به دل طبيعت و كوه و قدم زدن و اين تشكيلات
-          هوا عالي، مناظر توپ، خلوت، فقط اوايل مسير رودخونه پر از زباله است، حتي نايلكس ها بزرگ بنام يه گروه كوهنوردي كه ميخواستن مثلا زباله ها رو از طبيعت جمع كنن
-          چقد خوب شد جلو بخاري و پشت سيستم ولو نشدم، حسابي داشتم ميرفتم تو لاك هميشه تعطيلي هام. بزحمت كندم از جام و حاضر شدم و موزيك-پلير رو برداشتم و 2تا سيب و نارنگي كه گذاشته بودم بيرون رو يكم ورنداز كردم، ديدم كونشو ندارم كوله،‌نابلون يا هيچ كوفت ديگه اي دست بگيرم. فقط نارگي رو انداختم تو جيب كاپشن رزا-يي ام و زدم بيرون.
-          45دقيقه بعد رسيدم جاغرق، بعد از طرقبه.
-          اصلا فك نميكردم از اونجايي كه ما هميشه سر خر رو كج ميكرديم و برميگشتيم هنوز كلي رودخونه و باغ ها ادامه داره و تا حداقل 5كيلومترش رو ميشه با ماشين اومد.
-          مسير رو 40 دقيقه كه اومدم، زباله هاي تك و توك نشون ميده كه خيلي كم ملت ميان تا اين قسمتا.
-          كلا از خود طرقبه، يه "كال" با عرض زياده كه رودخونه از وسط مياد،‌اوايلش پر از خونه و هتل و آدميزاده، اينجاهاش كه الان من رسيدم فقط باغه. درخت ها: چنار ... نميدونم اسم بقيه شونو!!!
-          يه جا در مسير رودخونه، جلوش يه سد كوچك زدن برا سرعتِ سيل رو گرفتن احيانن. آب پشت اش جمع شده و روي آب پر از برگ هاي چناره. درخت هاي ... (نميدونم باز اسمشونو) و خورشيد پشت شون منظره بديعي رو خلق كردن. يه نهر آب هم از كنار مسير مياد. چند دقيقه اي ميرم لب آب مي ايستم و غرق در فضا ميشم. ميام كه به راهم ادامه بدم در مسير رويايي،‌ سر يه كوچه باغ ميرسم، يه 206 جلو كوچه پارك كرده و تو كوچه،‌يه آقاي چاق از يه دختر-پسر در حال عكس گرفتنه. دختره يه جين آبي روشن و يه تي شرت حلقه آستي صورتي رنگ پوشيده و تو بغل پسره است در حاليكه دست هاشو باز كرده سمت آسمونه! جالب انگيزناك بود خداي من!
-          از تك و توك بشرهاي بومي كه بهشون ميرسم، با توجه به اينكه مسير قابل ملاحظه اي رو اومدم، ميپرسم كه  تمام زمين هاي دو طرف رودخانه صاحب دارن، حواب مثبته، خب احمقم، اگه صاحاب نداش كه اونهمه درخت نبود تا حتي فاصله 100 متري از رودخونه!!!
-          تقريبن حالت مدهوشي در مناظر و صداي گوش نواز آب داره جاي خودشو به خستگي مفاصل پا و اخطار معده خالي ميده و من بخودم نهيب ميزنم كه چندمين باره كه مياي كوه و به اين نتيجه ميرسي حتي اگه شده 4تا تخمه و يه كف دست نون بردار با خودت! راه زيادي رو اومدم، با لباس و كفش نامناسب، تقريبا 2ساعته كه دارم راه ميرم.
-          ديگه باغات و مسير واقعن به بكري ميزنه. ولي حسابي گرسنه مه. مث يه حيوون گرسنه كه دنبال طعمه ميگرده، چشم-فريبي مناظر رو بيخيال ميشم و ناخودآگاه-وار (!!) چشم رو درختا دنبال يه خوردني ميگرده.
-          اسكن موفقيت آميز بود. نگاهم رو يه شاخه نحيف درخت آلو خركي (؟!) قفل ميشه. آلوهايي كه نميدونم اسم شون چيه و پوست تخمي دارن و توشون تقريبن فقط آبه! زردن و قرمز. تو محوطه بالايي سعدآباد (بسمت موزه برادران اميدوار) هم پر هست كه يه بار با بچه هاي خوابگاه يه پاتك دانشجويي زديم بهشون. بهرحال از اينا ديدم كنار مسير نه دقيقن، 5متر داخل درخت ها! خشك شده بودن سر شاخه ها، بسيار مشعوف شدم. آلوخشكه، آنهم به گونه طبيعي. نانجيبانه شروع كردم به كندن و خوردن!
-          آلارم معده ام هنوز نخوابيده كه چشمام رو 2تا آلبالو قفل ميشن. آره، آلبالو! با اينكه سه ماه از فصلش گذشته تو اين منطقه. اون دو تا رو كه تقريبا خشك شدن، اونور تر چنتا تازه ش هم هست. واي خداي بزرگ!! ميدونم كه هستي!! وگرنه آخه كدوم كسخلي اينا رو اينجا گذاشته بمونه؟! 15-20 دقيقه گذشته و من در حال آلبالوخوردنم،‌ همنجوري خاكي و تندتند بدون وقفه! بالاخره آلارم معده خاموش شد و چراغ سبز سيري روشن شد.
-          ديگه جلوتر نميرم. ساعت 2:30 است و تا برسم بمحل سوارشدن اتوبوس، يه ساعت و نيم راه برم (با توجه يه شيب موافق)
-          جلوتر سه تا سگ گله، در حد خر-گرگ، نزديكه كه ترتيبمو بدن. چوپونه خودشو ميرسونه و با كلماتي نامفهوم آرومشون ميكنه. يه حال و احوالي ميكنم و دوباره درباره صاحاب-دار بودن اين باغ ها حتي در اين فاصله از جاغرق سوال ميكنم، كه البته جوابش بازم مثبته و با نگاهش بهم ميفهمونه كه خيلي احمقم كه فك كردم اينجا ممكنه به زمين بي صاحاب برسم!! اون ته نگاهش حتي كلمه كس-مغز رو هم تونستم بخونم!
-          وسط راه ام تقريبا كه عن ام ميگيره،‌يعني آلارم عن روشن شده! خيالي نيست، فقط ديگه در اوج قله 120درصدي لذت از فضا و منظره نميتونم باشم بواسطه همين 2مثقال عنِ منتظرِ دفع!
-          خوشحالم كه پنج شنبه تعطيلم رو پشت سيستم در حال گودر خوني تلف نكردم و به مرادم كه همانا گشتن در طبيعت بود و نشئه شدن از مناظر، رسيدم!
-          10:50 از خونه زدم بيرون و 5:15 عصر رسيدم خونه. همينجور تخمي تخمي يه حالي بردم و يه كوهكي هم زدم!

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

يه اعتراف سختيه ...

خسته گي ديشب به حد اعلا رسيده بود! اصلا نا نداشتم بشينم برا دو دقيقه،‌خوابم هم خواب سنگين و خوبي نبود.
بيخيال، بعد از غر اوليه، بايد بگم كه امروز از 5شنبه هاي تعطيله و تصميم گرفتم نمونم خونه. ميخوام يه چاي بخورم و برم سمت جاغرق، تا ته اش برم، اگه كوه موهي اون نزديكا بود برم بالا، نبود هم تا طرقبه پياده برميگردم تا يكم حس بيرون مشهد بودن بهم دست بده،‌بلكم بدنم توهم زد اومده مسافرت، و هفته كاري بهتري رو شروع كنه!!! ولي قبلش ميخوام يه چيزي رو كه ديشب بهش رسيدم رو بگم. با شهرام رفته بودم قليون كشي، ياد اين افتادم كه هميشه چقد اعصابم خورد ميشه از اين جمله دخترا كه "من دوست ندارم طرفم فقط به بدن من چش داشته و شعورات و كمالات منو نبينه"‌به زبون خودماني، "منو يه سوراخ بمنظور كردن توش نبيته" بعد ديدم من هم همواره تو اين 4-5 سال اخير شبيه اين جملات رو برا خودم بكار ميبردم، ولي در يه زمينه ديگه "من دوس ندارم با يكي كه مراوده ميكنم، مدرك تحصيليم و اسم دانشگاه هايي كه توش تحصيل كردم فقط به چش اش بياد و كمالات و نظريات ام رو نبينه" يجور خود-كم-بيني مزمن،‌ يه جور فلسفه كس-شعر! والاا،‌من هم به ريدن به خودم عادت كردم، اين پست هم روش.
حالا بماند كه بجز جفنگ چيزي تحصيل نكرديم، ولي واقعا اين سابقه تحصيلي من جزئي از شخصيت من نيست كه بايد ديده شه؟ بدن يه دختر يكي از مهمترين فاكتورهايي نيست كه بايد بحساب بياد؟
شايد مشكل اونجاييكه كه اين مدرك ها و ظواهر ميشه همه چيز در قضاوت. ملت منو بصورت يه خرخون عينكي لاغرمردني خرهوش مي بينن كه ارشد داره از يه دانشگاه دولتي! يا ملت فلان خانم رو بصورت يه كس يا كوني يا سينه اي مي بينن كه داره راه هم ميره از قضا! درست عين اون فيلم چارلي چاپلين كه تو قطب شمال با يه يارو ديگه از گرسنگي همو بصورت يه مرغ آماده خوردن ميديدن همو!
و اينكه بايد اعتراف كنم كه من هم يكي از همين ملتي هستم كه بعضي انسان ها رو بصورت آلت تناسلي مجسم-شده مي بينم. پس چه باك كه اونا هم منو بصورت خرخون خرهوش ....

۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

هيچي همينطوري

سه شبه دارم ساعت 12 مخوابم. يعني عملا دارم زير 7ساعت در شبانه روز ميخوابم. از ديروز مدام ميخوام عصباني شم. تحمل ام خيلي كم شده. ولي مثلا يكشنبه و شنبه اينجوري نبود حالم. از اون وضعيت هاي روانيه كه مدام دوس دارم مث نقل و نبات به زمين و زمان فحش نثار كنم: "ريدم تو اين زندگي تخمي، شاشيدم تو اين مملكت سگ-صاحاب گوه، كييرم تو دهن احمدي..."
آيا واقعا دليلي وجود داره كه وقتي حالم خوب نباشه نيام و اينجا فحاشي نكنم. فك كنم اونايي كه دارن ملاحظه خواننده هاي ثابت يا گذري يا آشناي وبلاگشون رو ميكنن، بايد خيلي بدبخت باشن. يكي شون هم خودم هستم كه هنوز جرات نكردم از تجربه هاي ... بنويسم!

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

شق-درد!!!

تماس همچنان با جي اف سابق برقرار است، انگار نه انگار يه سال پيش چه دعوايي كرديم و چه گند و گوهي راه انداختم من! واقعا نادونيِ آدميزاد و بعضن تحمل كم اش كار رو به چه جاهاي باريكي كه نميكشونه!
بگذريم. همانگونه كه از عنوان پيداست باز هم ميخوام اعتراف كنم. كم مونده برم مث سنت آگوستين وردارم يه كتاب اعترافات بنويسم! واللاااا!
بايد اعتراف كنم من در رابطه هايي كه با دخترها داشتم (حالا هركي ندونه ميگه چه حرفه ايه اين ديگه)، اونهايي كه يه جورايي بهشون نزديك بودم، نه مثلا همكلاسي يا همكارم(!!!)، همواره از يه مشكل رنج ميبردم. احمقانه اس ولي دراين لحظه يادم نيست كه قبلا هم در جفنگ-هام بهش اشاره كردم يا نه. به اين مشكل در اصطلاح عاميانه "شق-درد" ميگويند. (راستي بنظر شما اين جاكشا اين كلمه شق رو ميتونن فيلتر كنن؟؟ فك نكنم، چون اصطلاحات ديني همچون شق القمر هم داريم، هه هه :)) ) اينكه چرا اينجوري ميشدم خوب جوابش معلومه، بخاطر ميل جنسي ام به طرف بوده. و اين درد معمولا در ناحيه بيضه و ناشي از نعوظ (يا نعوز يا نعوض يا نعوذ يا همون شق خودمون) مداوم بدون تحربك مستقيم بمنظور ارضاء  كامل بوجود مي آمد. تو تجربه هاي اول، به مدد آموزش هاي كامل جنسي كه همه ما در دوران تحصيل داشتيم، اصلا نميدونستم چرا بعد از اينكه از پيش دوست دخترم ميام تخم هام درد ميگيره يا حالم گرفته است و سردرد بدي ميگيرم. كلا شب اش تا صبح بشه حالم دگرگون بود. تا اينكه خيلي اتفاقي مسئله رو با داداشم مطرح كردم، به گمانم بعد از بهم زدنم با سارا بود، و از توضيحات برادر گرام متوجه شدم كه درد ناشي از فشاريه كه در ناحيه تخم ها برا بيرون دادن مني بوجود مياد. بهرحال بعد از اون آموزش سنتي و مدل نسل به نسل فهميدم كافيه در هر موقعيتي نذارم زياد شق بمونه. قاعدتا ما هم كه اهل بحث و منطق و گفتمان، وقتي طرف از اولش گفته بود سكس تعطيل، راهي بجز كمك گرفتن از دست خود برايم باقي نمي ماند. آخ كه بعدش چه احساس راحت و خوبي داشتم و با آرامش و بدون هيچگونه فشار فشوري با طرف حرف بزنم. به زبون همه-فهم:جق ميزدم و خلاص،‌ديگه از درد ناشي از شق خبري نبود.
ولي دردسر اصلي، كه همواره در رابطه هم پر رنگ ميشد و باعث بهم خوردن رابطه، اين بود كه معمولا طرف همچين حسي نداشت! ميدونم خانما كه شق نميكنن، ولي هيچ جا تو نوشته ها و حرف ها نشنيدم كه مثلا يه دختر بگه "تو رابطه ام با دوس-پسرم مرتب ك..س ام خيس ميشد" يا چه ميدونم يه نشونه ديگه اي از ارگاسم! بنابراين همواره اين بُعد از شخصيت يا رفتار يا اصلا همون "خودارضايي بمنظور اجتناب از شق-درد" مخفي مي موند!
به وراجي افتادم، داشت يادم ميرفت اصل مطلب رو. يه واقعيتي بنام " احتلام " ‌وجود داره كه بيشتر از ديدگاه ديني بهش نگاه شده تا از ديدگاه علمي. احتلام يعني رسيدن به ارگاسم در خواب كه معمولا با ديدن روياهايي همراه است كه ممكنه در واقعيت حتي بهشون فكر هم نكنيم مثل سكس با محارم، حيوانات، دوست هم-جنس و ... كه اين روياها بدليل فعال شدن بخش ناخودآگاه (unconscious) بهنگام خواب سراغ ما ميان. نوشتن اين پست منو به صرافت انداخت برم حول و حوش اين موضوع بيشتر جستجو كنم. بعد از نيم ساعتي كشتي گرفتن با گوگل و كمك گرفتن از بابيلون موفق شدم به اطلاعات ارزشمندي در اين حوزه دست يازم!!! اسن واژه احتلام در زبان بيگانه و منحوس انگليسي ميشه " nocturnal emission " ! و همچنين بسي لذت بردم از خواندن اين نوشته. از يك چيز خيلي مطمئنم،‌ اينكه خوندن اين نوشته و حرفاش ممكنه برا بيشتر خانم ها بي معني باشه. واقعا نميدونم چرا. چرا حس جنسي اغلب خانم ها،‌ قبل از داشتن تجربه سكسي،‌خيلي تعطيله؟ آيا بخاطر تربيت خانوادگي و حرمت اين مسائل و تثبيت شدن والد قوي در اكثر دخترا (كه عموما هم انذار دهنده است در اين موضوعات) باعث اين طرز برخورد كودكانه و تعطيلانه نسبت به مسائل جنسي ميشه؟؟
خلاصه اين تحقيق امشب من باعث شد يه حقانيتي پيدا كنم بر اينكه واقعا من مشكلي ندارم از اين نظر كه شق درد ميشم يا تو خواب ارگاسم! فقط احتمال ميدم طبع گرم و قوي داشته باشم در اين مسائل،‌يحتمل به بابابزرگم رفتم كه در مرز 80سالگي رفته و يه زن 50ساله رو صيغه كرده :)))
اين و اين و اين و اين هم يه چنتا لينك مفيدن در باب همين جنسيات يا جنسي-جات يا سكسي-جات !

پي نوشت:‌ اي گوگل! اي خدا !  درسته ما بغير از يه مشت مفت     خور نيستيم، ولي اول و آخر كمپاني فخيمه ات را عن بردارد اگر گودر را ببندي. من چون مطمئنم مديران ارشدِ گوزوي گوگل وبلاگم رو ميخونم اينجا اعتراض خودم رو به گوش كَر شون رسوندم. باشد كه تخته نكنند درش را و برقرار باشد اين فيدخوان مهربان!!!

نامه اي به رزا

بدون ويرايش منتشر شد!

سلام
فراغتي حاصل شد، ديدم بهترين فرصته يه ايميل بزنم و يه نگاهي به گذشته داشته باشم.
پارسال تيرماه بود كه بهت زنگ زدم و اون دعواي تلفني رو داشتيم. اينكه كارم نادرست بوده، هيچ شكي نداشتم و ندارم و عذرخواهي هم كردم ازت. ولي دوست داشتم بيشتر بگم اون اواخر چي شد كه نهايتش به اونجا ختم شد. اينا رو صادقانه ميگم و بسيار عالي خواهد شد كه تو هم حال و هوات رو در اون دوران برام بگي. مثلا هنوز نفهميدم مشكل ات چي بود كه پيش روانشناس گفتي "حداقل الان ترك نكنه، نياز دارم به حمايت اش" فايده اش چيه؟؟! فايده اش شايد روشن شدن ضعف هايي كه در رفتار هر دو ما بوده و شايدم هنوز باشه.
بعد از اين يك سال و اندي كه تنهايي زندگي كردم و تلاشم اين بود مطابق ميل خودم هم باشه، خيلي اتفاق افتاد دوستي (كه اكثرشون رو ممكنه بشناسي) بياد پيش ام. اين اومدن ها به صورت هاي مختلف بود. يكي از تهران ميومد و 2 روز مي موند، يكي از طبس ميومد و خودش خونه داشت و بيشتر از 4 ساعت باهام نبود و برميگشت پيش خونواده اش كه مشهد هم خونه دارن! حسي كه همواره بعد از اين رفتن ها داشتم (رفتن دوستام از پيش ام) خيلي مطلوب بود! از اين جهت كه انگار دوباره به خودم برميگشتم. ميشه گفت 2-رو دارم.
يك يوسف، يوسف شاد و پرانرژي يه كه معمولا محور جمع ميشه، حتي خيلي از جمع ها و سفرهاي جمعي رو اون ترتيب ميده، همه باهاش همه مدل شوخي ميكنن ... اين يوسف حق نداره در جمع ساكت باشه و حتي برا يه لحظه هم بره تو فكر! چون سريع همه بهش گير ميدن "هي فلاني چته!!" شايد دليلش اين بوده كه دوست مشترك همه ، معمولا من بودم. (تو خيلي از جمع ها هم البته فقط يه مهمون بودم نه بيشتر)...
يك يوسف ولي عزلت-گزينه. دوست داره تنهايي رو. كارهايي كه دوس داره رو بدون هيچ استرسي و فشاري با علاقه انجام بده. ساعت ها وبلاگ بخونه. حالشو داش يه كتابي ورق بزنه. از موندن تو خونه خسته شد، لباس ورزشي بپوشه بره تا پارك كنار هتل پرديسان بدوه و برگرده و بعد از يه دوش رفرش شه. حس اش رو داش غذا درست كنه و 4-5 ساعتي رو كه ميتونست مثلا زبان بخونه رو به آشپزي و خوردن و خوابيدنِ بعدش اختصاص بده...

با تمام رك-گويي هام بايد بگم كه كارهايي ميكنن اين دو يوسف كه قابل گفتن هم نيست، بهردليلي! اينو ميگم كه فك نكني همه چي رو گفتم. شايد اگه وبلاگمو بخوني توش همه چي رو نوشته باشم. مثلا اون ايميل سكسي كه برات زده بودم يه گوشه از اين بعد مخفي ام باشه.

رابطه ما در بحران انصراف من شكل گرفت. فعلا كاري ندارم كه هدف و وضعيت تو چي بود در شروع و ادامه، دوست داشتي ميتوني بگي. ولي وضعيت و شخصيت من بشدت متزلزل بود. حالا صب كن حرفم تموم شه، زرتي نگو "ديدي به من احتيج داشتي"!!! از تنها چيزي كه مطمئن بودم اين بود كه از تحصيل در اون سيستم متنفر بودم و اين در طول زمان بهم ريخته بود منو. اينكه به يه رابطه نزديك با يه دختر احتياج داشتم شكي در-اش نيست. ولي داشتن رابطه خوب پيش نيازش شناخت كامل خود و نياز هات و توانايي هاته، در غير اينصورت اگر وضعين نابساماني داشتي باشي، يه رابطه جديد فقط افزودن يه مشكل جديد به اين نابساماني هاست. تو راحت ميتوني به حالم افسوس بخوري كه "خيلي حاليته ولي كاش همه چي رو اينهمه نمي پيچوندي". ولي واقعيت اينه كه من اين مدلي شدم، بمرور، نميتونم نسبت به خيلي چيزا بيتفاوت باشم.
يكي از چيزهايي كه با گذشت زمان خوشو نشون داد، خستگي ناشي از تعريف نشدن بعد جنسي براي رابطه بود. طبيعيه (و هم منطقي البته در منطق من) كه خودمو راحت ميكردم با خودارضايي، ولي بعد جنسي كه در بطن كشش ما (و اكثر زوج هاي ديگه اي كه بهم متمايل ميشن) وجود داشت و عقيم مي موند. تا اينجاي كار كه يه مشكل كه از طراوت رابطه ميكاست. البته در اين موضوع توافق داشتيم ولي تجربه درازمدتش بهم ثابت كرد كه مسخره است بدون سكس ادامه پيداكردن يه رابطه نزديك. لطفا توجه داشته باش كه رابطه ما الان كه از هم جداييم، خودمون رو هم بكشيم اسمش نزديك نيست. (الان با خودت ميگي "خيله خوب بابا، خودم فهميدم")
مشكل ديگه اي كه از اوايل شهريور (دو سال پيش) بروز كرد، اين بود كه بمرور بيشتر ميخواستم بخودم برگردم. با خودم باشم. خواهش ميكنم به غرورت برنخوره، هر زماني كه با هم بوديم قطعا با رضايت طرفين بوده و من اگه يه مرگم بوده واضحه كه مشكل خودم بوده نه احيانن اويزون شدن تو يا هر چيز ديگه اي. در اين دوره من مصمم بودم كه ارشد رو تموم كنم. نه بخاطر قولي كه به تو يا  به خانواده داده بودم، بلكه بخاطر اينكه بخودم ثابت شده بود چاره اي ندارم! اين "اثبات شدن ناچاري" يك حالتيه شبيه اينكه اگه نفس نكشي مي ميري! دقيقن مرگ. من از مرز مرگ گذشته بودم، برام محرز شده بود كه نميتونم خودمو بكشم، به اين ايمان آورده بودم كه قادر به ترك زندگي نيستم، بنابراين بايد دو-دستي ميچسبيدم. حمايت و بودن تو و بقيه دوستان و خانواده قطعا كمك كرد به اين جريان، كه بتونم گذر كنم و برسم به اين ديدگاه!
فك كنم همينجا بود كه يوسف دوم زاده شد. شايد مسخره بياد بنظرت، ولي كسي كه از مرز مرگ بگذره، يعني نقطه اي كه بودن و نبودن واقعا برات مساويه، يه انسان ديگه در تو زاده ميشه. برا من اين انسان نياز به خلوت، فكر، استراحت، مطالعه، سكوت، سكوت، سكوت داره! برا بقيه نميدونم اين انسان (يا شخصيت دومشون) به چيا احتياج داره.
اينجا جدايي شروع شد، شروع كردم به سنجيدن. ميخواستم تكليفمون رو مشخص كنم. اينا رو الان دارم به اين نحو تفكيك شده برات ميگم، ولي اونموقع واقعا درگير بودم و نميدونستم چه خبره. شبيه سازي ازدواج هم همين بود. وقتي به اين رسيدم كه من واقعا مرد يه زندگي مشترك نيستم، حداقل در اون برهه و با تو، انگار كه دنبال يه بهانه باشم و پيداش هم كردم. اون روز كه رفتم خونه برا درست كردن تلويزيون سيستم رو روشن كردم، البته فك كنم اجازه هم گرفتم، شايدم نگرفتم! يادم نيس دقيقن. فايل رزومه-تو ديدم. اول كه فك كردم مال يكي ديگه اس، ولي بعدش فهميدم مال توئه. همش مسخره بود. اينكه نام شناسنامه تو چيه يا مدركت فوق ديپلمه يا ليسانس، الان كه دو سال از اونموقع ميگذره واقعا هيچ فرقي نميكنه. ولي برا يوسف اي كه مشغول سنجيدن همه چي بود، يه آتو بود. يه چيزي كه به خودش حق ميداد ديگه غصه طرفش رو نخوره. حالا در اين زمان ها، دفاع هم كردم، گزينه كار تو مشهد پيش اومد، همه اينا زمينه رو مُحيا ميكرد كه يوسف دومي فرار كنه. از همه چي. از تهران، از روابطش كه تو هم يكي اش بودي، از اون سيستم زندگي!
راستي ممنون ميشم جاهايي رو كه من نوشتم دقيق يادم نيس رو دقيقشو بگي.
اگه برات مسخره نبود و واقعا كنجكاو بودي ميتونيم بيشتر درمورد اين انسان دوم حرف بزنيم.
نميدونم مشكل اولي در بروز دومي تاثير داشت يا نه، ولي فك ميكنم اگه يه رابطه نزديك و عاطفي و همراه با سكس هم داشته باشم باز هم در دراز مدت ممكنه مشكل دوم پيش بياد. اينو هنوز مطمئن نيستم چون تجربه ش نكردم يه رابطه نزديك، با تمام ابعاد و بدون هيچ محدوديتي!
عميقا قبول دارم كه بايد بتو هم زمان ميدادم كه همه چي رو هضم كني، كه تو هم به اين برسي كه بايد كات كنيم، ولي حيرون بودم و سريع ميخواستم دفتر زندگي ام يه ورق بخوره و برم ببينم تو صفحه بعد چه خبره و پيش خودم اون دروغ هاتو آتو گرفته بودم و حق ميدادم بخودم كه بهت زمان ندم. عجب حماقتي!
 و تمام اون توجيه هاي بعدي هم، همنوجور كه هدي گفته، بهانه هاي احمقانه اي بيش نبود برا بهم زدن، يا بهانه اي نه بصورت مستقيم موثر.
و اما برخورد تو، تو زمان ميخواستي يا مطمئن بودي كه رابطه رو ميخواي نميدونم. ولي اين بحث ها در اون مقطع شفاف نبود. حرفي كه تو ميزدي "پس اين يه سال با هم بودن چي" و اصرار بر اون، منو به يه چي هدايت ميكرد، اونهم ازدواج بود. همون چيزي كه تو كوه پيش اومد. ولي نحود بيان و زمان بيانش و آدم هايي كه حضور داشتن، باعث شد يه خاطره تلخ و توهين آميز براي تو رقم بخوره. به تو از اين جهت حق نميدم كه ميتونستي جور ديگه اي هم برخورد كني، "بدرك كه اينطوري گفت، اصلا بذار اينجوري بگه، تو توهم خودش بمونه جونش درآد" ! من مطمئنم هانيه بهم تو اس ام اس گفته بود كه كارت بعد از اون حرفايي كه من تو رو برا سكس ميخواستم به بستري كشيده! من مطمئنم از اين!  حالا يا دروغ بوده، بهر دليلي، شايد قابل توجيه برا هانيه، اگه دروغ نبوده هم كه برخوردت ميتونست يجور ديگه باشه مثلا بصورتي كه گفتم.

و اينكه الان چي ميخوام، باز هم نميدونم زياد، ميدونم كه نتونستم خاطره "تو" رو راحت كنار بذارم و زدم زير اصول خودم. اصول من ميگفت با كسي كه يه رابطه نزديك داشتي (حالا گيريم كه با حذف سكس) و كات كردي، برگشت احمقانه اس! مثلا ازدواج دو زوجي كه از هم طلاق گرفتن قبلا بنظر من احمقانه ترين كار ممكن بود. ولي الان نميدونم. دارم اين نظر رو بازنگري ميكنم. قطعا برگشت ما به نزديكي گذشته نخواهد بود، اولين دليلش هم دور بودن از همه. ولي بهرحال يجور برگشت بحساب مياد. اميدوارم ايندفعه ناخواسته باعث رنجش هم نشيم و دوستانه و صادقانه همه چي رو با هم حل كنيم.
باشد تا ببينيم J

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

باز جويم روزگار وصل خويش ...

لامصب خيلي لذت بخشه،‌ خيلي. مقاومت در مقابلش هم خيلي سخته. مگر اينكه برا خودت جايگزيني داشته باشي و حسابي سرت بهش گرم باشه يا اصلن نري تو فازش و سريع در بري!
يه مدته عجيب ياد رزا افتادم ولي هربار مقاومت ميكردم و پاك ميكردم از ذهنم. ولي مگه ميشه! تا ديشب كه آخذ شب داشتم با اين دوست جديد مشدي كه حس خيلي خاصي هم بش ندارم، اس-بازي ميكردم،‌دوباره اومد تو ذهنم اسمش. نتونستم مقاومت كنم. ذهن توجيه-گر سريع همه چي رو رديف كرد "بابا بيخيال، ته اش چيه مگه،‌از مرگ كه اونورتر چيزي نيس، تو هم كه گذشتي از مرز زندگي-مرگ،‌فوقش هرچي از دهنش دربياد بهت ميگه، خب به تخمت" بهرحال اينگونه شد كه هوس هاي كودكانه غالب گرديد. انگار ديگه انگشت هاي من عاقل مستقل بالغ 27ساله نبود كه تايپ ميكرد، بلكه يه نوجوون تازه به دوران رسيده بود كه تازه داش به اولين دوس-دخترش مينوشت "سلام خوبي؟ :) " و بعد هم شماره ها بود كه يكي يكي اومدن رو صفحه موبايل و شماره اي كه يك سال و 4 ماه بود به ياد نياورده بودمش، كامل شد! بعدش انگار نشئه شدم. چقد لذت بخش بود اين خريت. بعد از 20 دقيقه برا اينكه مطمئن بشه خودمم پرسيد شما،‌من هم تمام و كمال اسم ام رو گفتم.
نتيجه اينكه الان، ظهر روز فرداش، هنوز اين اس ام اس بازي ادامه داره!!! و چه لذت بخش است خريت و بكنار زدن تمام قيود والدانه و بالغانه. و دارم درك ميكنم اونايي كه بعد از جدايي به همسر سابقشون برميگردن!!

۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

به R

من به ظاهر خيلي بيخيال ميام ولي شايد بنظرت احمقانه بياد اگه بگم ميترسم فيلم انگليسي ببينم ميترسم كه ببينم و حداكثر 20% حرفاشون رو بفهمم!! بيش از يك ساله كه فرندز رو رو سيستم دارم ولي هنوز يه قسمتش رو هم نديدم. حالا شايد بهم حق بدي كه با ترديد بيشتري نگاه كنم.
اضافه كن به اين مسئله، دوست نداشتن تحصيل رو!! مدام از خودم ميپرسم تا كي من ميخوام جوون باشم كه بيام خودمو از صبح تا عصر با مفاهيم احمقانه علمي كه هيچ اعتقاد عملي بهشون ندارم سرگرم كنم! من يه بار خوردم از اين جريان، ارشدم، دوست ندارم اين نفرت از تحصيل دانشگاهي بيام و تو غربت خِفت-ام كنه! كه همانا بگا خواهم رفت!

...

1-      سرِ كار، بارها شده كه خواستم همينطور كه به همكارم سلام ميكنم، يه شوخي هم بكنم يا از ظاهرش تعريف بكنم و خلاصه يه حالي سر صبحي به جماعت بدم. اين جريان وقتي طرف مقابلم "آقا" است و مثلا يه پيرهن توپ پوشيده،‌خب براحتي انجام ميشه ولي اگه طرف مقابلم "خانم" باشه نهايتا يه لبخند پهن تحويلش بدم و علاوه بر سلام، صبح بخيري هم بگم. حالا فرض كنيد طرف يه مانتوي خوشگل و نو پوشيده بهمراه بك آرايش مفصل! خب پرواضحه كه حسابي تو چشم-اه ولي نميتونم خودم راضي كنم كه بگم "چه خوشگل شدي" يا " چه رژ لب توووپي" يا مثبت ترش "امروز حسابي جذاب شدي هااااا". چون قبل از اينكه همچين جملاتي به زبونم بياد كلي آناليز در ذهنم جريان پيدا ميكنه كه قضاوت هاي خودش و همكاراي ديگه م رو برام رديف ميكنه. حتي اگر نسبت به برخورد خودش هم ديدم مثبت باشه، بازهم نميتونم بيخيال قضاوت  ديگران بشم.
2-      راحت طلبي و فرار از دردسر باعث ميشه راحت نتونم در مورد ادامه تحصيل در يه جهنم دره اي در خارج تصميم بگيرم. اين روزها باوجود تمام فشارهاي كاري، مدام سبك سنگين ميكنم كه ميتونم براحتي از خير "گذشته" و "خاطرات" كه در "كودك" وجودم جا خوش كرده و هرجايي خودش رو بصورت احساس دلتنگي ، نا اميدي، ترس ... نشون ميده، بگذرم. آخه چه فايده داره رفتني كه هي دم به دم پرت بشي به خاطرات و اصل و وطن ات! واقعن چقد خواهم تونست كنترل كنم به-ميدون اومدن اين خاطرات بهمراه احساسات ضبط شده با اونها!؟
3-      حالا ربط قسمت اول به قسمت دوم چي بود. اين بود كه همواره خودم رو تصور ميكنم كه مثلا تو يه كمپاني خارجي گنده، بعد از اتمام تحصيل، مشغول به كارم و هر روز صبح، كه "سر حال"ام و خوب "ريد"م، بدون اينكه مجبور به ملاحظه خاصي باشم، همراه با سلام كردن انرژي خودم رو از طريق يه جمله حالا الكي يا واقعي، بطرف مقابلم منتقل ميكنم. خلاصه تصور بفرماييد تا اينجاي كار همه چي رديفه و مشغولم برا خودم. حالا اين كندن از يك فرهنگ و غرق شدن در يك فرهنگ ديگر، اگر همراه با باز نواختن احساسات ضبط شده در فرهنگ سابق نباشه، واقعن ديگه جايي برا شكايت نمي مونه. مشكل من هم درست همينجاست. چون همچنان نادانانه نمي توانم بين بدي هاي بودن در "فرهنگ مزخرف ولي ريشه دار در روان" و تجربه غرق شدن در "فرهنگ نو و پويا و مهاجرپذير" درست انتخاب كنم! اين منم كه در نهايت لبه اون دره عميق بين اين دو فرهنگ وايسادم.




پ.ن. : اين نوشته رو موقعي كه برا ويزيت دكتر ارتودنسي ام رفته بودم و منتظر نشسته بودم، رو پشت-و-روي برگه معرفي نامه دكتر با اون خط تخمي كه قابل مشاهده اس نوشتم!